پرینازپریناز، تا این لحظه 2 سال و 4 ماه و 26 روز سن دارد
مامان افسانهمامان افسانه، تا این لحظه 30 سال و 7 ماه و 14 روز سن دارد
بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه 31 سال و 5 ماه و 2 روز سن دارد
وبلاگ پرینازوبلاگ پریناز، تا این لحظه 2 سال و 5 ماه و 11 روز سن دارد
هم خونه شدن ماهم خونه شدن ما، تا این لحظه 4 سال و 3 ماه و 15 روز سن دارد

♥ پریناز♥

دخترگلم در حال مطالعه

      به نــــــــــــــام خــــــــــدا ...   جیگر عینکی من در حال خواندن دیوان حافظ😊😊😊                  حافظ از بس ذوق چشمان تورا در سینه داشت  صد غزل رندانه زد تا فال گردد بهر تو                 ...
27 فروردين 1397

پیشکوه+تربت حیدریه

      به نــــــــــــــام خــــدا ....   دوست دارم با لبانت بازی کنم بازی...بازی مثل بازی الاکلنگ گاهی بالا گاهی پایین مثل سرسره بازی لیز بخورم سر بالایی مثل بادبادک بازی بروم تا آسمان آبی چشمانم سیاهی برود مثل لی لی یک...دو...سه...چهار مثل حس شوق بازی های کودکی مثل دوچرخه سواری       #منطقه_گردشگری_پیشکوه_تربت_حیدریه_بام_شهر         دخترگلم و دختردایی گلش زهرا جون             چو نسیم ِ آشنایی، ز کدام سو ...
25 فروردين 1397

شهربازی

      دختر جونم سلام عروسک نوزده ماهه ی شیرین زبونم عاشقتم . عشقه مامان خیلی مسولیت پذیری و در قبال وسایلت احساس مسولیت داری مثلا وقتی از خواب بیدار میشی سریع بالشت و پتوت رو میبری و میذاری روی تختت. یه عادت دیگه ای که جدیدا پیدا کردی اینه که موقع شیر خوردن همینطور که تو بغلمی حتما باید بالشت زیر سرت باشه و پتوت رو بندازی روت. به بالشت میگی باله به پتو هم میگی ببو . شیرینکم خیلی قرتی هستی و بیشتر اوقات خودت دوست داری تعیین کنی که چی بپوشی. وقتی بخوای لباستو عوض کنم میای پیشم و میگی در در یعنی لباسمو در بیار. به کفش میگی دبش به کیف میگی دی...
23 فروردين 1397

پنجمین سالگرد ازدواجمون در کنار پرینازمون

      سلام سلام  دختر مامان پنجمین سالگرد ازدواجمون مبارک عزیز ترینم 16 فروردین سالگرد ازدواج من وبابا بود.  روزی که من وبابا عقد کردیم وامسال سالگرد این روز قشنگو در کنار شما که ثمره ی عشقمون وشیرینی زندگیمون هستی جشن گرفتیم.   عاشقِ یکی که خیلی خوبه، شدن خیلی سخته! تو فک کن بخوای با مهربون‌ترین آدمِ دنیا مهربون باشی، بخوای دلِ یه عاشقو با عشقت بلرزونی! سخته دیگه... تو هر راهی بخوای بری اون قبلِ تو، خیلی قبلِ تو، تا ته رفته! تو هرجور بخوای غافلگیرش کنی، میبینی تهش اونه که داره با خوبیای بی‌حدومرزش، غافلگیرت میکنه! فک کن عاشقِ اونی بشی که شکل هیچکس نیس...
17 فروردين 1397

سیزده بدر 97

    عسلیه مامان 13 بدر با خانواده من رفتیم باغ پدرم  به همراه  آقا جون و مامانجون و دایی امیر و زندایی امیر و زهرا جون دخترداییت و دایی علی و زندایی سمانه و زینب جون دختر دایی علی و خاله اکرم و شوهرش و نجمه جون دختر خالت و خاله عطیه و من و شما و بابایی بودیم . یک روز خوب یک تفریح عالی  یک طبیعت سرسبز، سماور زغالی ، چای آتیشی و ... روز طبیعت مبارک             الهی  در این روز سیزده به در  غماتون گره خورده باشه  به هرچی شادیه درداتون گره خورده باشه  به هر چی سلامتیه  و دلاتون...
13 فروردين 1397

19 ماهگی عشق کوچولوی مامان

      19 ماهگیت مبارک عشق کوچولوی مامان عروسک نوزده ماهه ی مامان داری کم کم خانم میشی و من بزرگ شدنت رو خیلی حس میکنم. دیگه همه چیز برات قابل درکه. به حرفامون با دقت گوش میکنی وسعی میکنی منظورمونو بفهمی و واقعا هم ماشاالله اینقدر باهوشی همه چیز رو خوب درک میکنی. شیرین زبونیات که خوردنی ترت میکنه و هرروز سعی میکنی که کلمه جدیدی یاد بگیری وبعداز ما تکرارش میکنی وهرچند همه رو غلط میگی ولی من باشنیدن هریک از این کلمات انرژی تازه ای میگیرم و هرروز با در فشانی که میکنی  یک کلمه به فرهنگ لغاتت اضافه میشه. کلمه های قشنگی میگی که من الان حضور ذهن ندارم که برات ...
6 فروردين 1397

تولد آقاجون و مامانجون 😍

        آقاجون و مامانجون عزیزم تولدتون مبارک 😚😚❤❤       تو مثل ِ بهانه اي تو مثل ِ بهاري تو مثل ِ تمام ِ هر چه تا به حال داشتم نيستي جدايي از تمام ِ آنچه منظور ِ من است... تو بهترين حسّي... صورتي ِ دخترانه اي با تمام ِ دلبري ... با تمام ِ قصه هاي دلبرانه كه پيش ترها مادرم براي كودكي هايم تعريف ميكرد... هنوز نميداني چقدر ميخواهمت هنوز نمفهمي كه اينجا كه من ايستاده ام كجاست ... زندگي كن بهانه ي قشنگ ِ من براي عاشقي زندگي كن و آرام آرام بزرگ شو مطمئنم تو از بهار هم تازه تري تو از هفت سين ِ شب عيد هم زيبا تري تو از خوابهاي قشنگ ِ د...
3 فروردين 1397

سال نو مبارک 😍

      سلام دختر گلیه مامان خوبی، امروز اومدم که برات ازخاطره عید امسال بنویسم عزیزکم. امسال عید سال سگ بود وحدودا ساعت یک ربع به هشت شب سال تحویل بود عزیزم ماهم همه ی کار هامونو کرده بودیم ویکساعت قبل از سال تحویل از خونه مامانی و آقاجون به سمت تربت  (تربت حیدریه ) راه افتادیم  و نیم ساعت قبل از سال تحویل رسیدیم خونه آقاجون و مامانجون و خلاصه با کلی آرزو های خوب امسال تحویل شد. تنهاخداست که میداند  ((بهترین چگونه در زندگیت معنا میشود ! من درسال نو آن بهترین را برایت آرزو میکنم،  نوروزتان مبارک ))     &...
1 فروردين 1397
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ♥ پریناز♥ می باشد